تبليغاتX
وصال
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  عطر واژه ها

واژه ها رو گردان به نظر می رسید،احساس کردم دل خورشده و نمی خواهند بامن ارتباط داشته باشند.آخر حق داشتند با من هرطوردلشان بخواهد رفتار کنند.چون با آنها مدتی ارتباط دوستی داشتم و به من خیلی کمک می کردند. ازآشنائی با واژه ها خوش حال بودم و لذت می بردم. اما دراین مدت آن قدر گرفتاری داشتم که کاملا آنان را فراموش کرده بودم و رسم دوستی را ازیاد برده بودم. ابتدا که می خواستم سراغ واژه ها بروم ترس داشتم و دلهره تمام وجودم را گرفته بود. انگشتانم حالت عجیبی داشت و طپش قلبم مثل همیشه نبود. تا اینکه دستانم را جلو بردم و بسوی شان درازکردم. به ناگاه دیدم که بادنیائی ازمهربانی و عطوفت دستم را فشرد ولبخند مستانه ای زد، آرامش خاصی یافتم. تمام ترس و دلهره و اضطرابم تبدیل به راحتی وصف ناپذیری شده بود. انگشتانم حرکت موزونش را بدست آورد و عطر واژه ها در اتاقک های نا مرتب و به هم ریخته ی جملاتم پخش گردید.خود را در بین دنیائی از احساس ناب آرامش دیدم و شرم بی وفائی خود را فراموش کرده بودم. فهمیدم که آنها مثل ما آدمیان بی احساس و زود رنج نیستند و در ارتباط و آداب دوستی صادق و بی ریا هستند.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 21:10 روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
| لینک ثابت