تبليغاتX
وصال
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  شب تنها هوادارمنارهای جام

هرات بود شهر علمي و ادب پرور، زادگاه خوجه عبدالله انصاری عارف نامور وطن وشخصیت بی بدیل وپر آوازه صاحب کفایه آخوند هروی و... ،شهر باستاني، زيبا و دلنشين افغانستان. تنها چيزي که بر ديگر صداها غلبه داشت فرياد هاي پياپي منارهاي جام بود. بجاي اينکه به زمين و اطراف باشد و آرايش سرو صورت شهر جذبم کند، چشمان خاک آلود منار ها سرم را بسوي خود بالا گرفته بود.از هر سمتش که گذشتم  تنها او را نگريستم.پهلو هاي داغ دار و پاهاي زخمينش هر بيننده را مي آزرد.هرچه به اوخيره مي شدم بيشتر دلم مي خواست تماشايش کنم.خسته بودم کنار پنجره مسافر خانه اي نشسته بودم تا رفع خستگي نمايم.ازبالا رفت و آمد ها و عبور رهگذرران را مي ديدم.کمي گرمم شده بود،باد خنکي مي وزيد.انگار پيام ازجانب جام ها داشت.باز به سمت او خيره شدم.همه شکوهش را به رخ مي کشيد و تمام شکوه اش را.شکوهي که هر بيننده را به تحسين وا مي داشت و شکوه از ناروائي ها و بي مهري ها. بي  توجهي حاکمان و مسئوليني که بي انصافانه اورا تنها گذاشته بودند.
مناره هاي زيباي جام چشمانش همه را مي ديد و چهره هاي شان را درقابهاي دلنشين فيروزه اي خود جاي مي داد،اما يکي هم او را نمي ديد تا به او بنگرد.کم کم خورشيد غروب کرد.بستر تاريکي پهن شد.تنها شب بود که به آنها توجه مي کرد و با لباس سياه تن شان را مي پوشاند تا زخم هاي شان پيدا نباشد. 

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 2:38 روز چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
| لینک ثابت