تبليغاتX
وصال
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

   قلــم نیشـکـری

قلم رامی توان هرگونه به دست گرفت وازآن استفاده کرد.به استخدام هرنوع کلمات پرداخت .مفاهیم متفاوت رادربند کشید.

باگرفتن قلم می توان خطوط ودورنمای صلح راترسیم کرد؛یا شعله های آتش رابرافروخت وافروخته ترکرد.

درسایه قلم است که می توان سراغ دلهای شکسته رفت وزخم های کهنه رامداوا نمود. بایک چرخش وارونه نوک قلم چیزی نوشت که مردم ،هیروشیمارافراموش کنند.اززخم زغال بمب قلم جزدود وجزغاله چیزی به چشم نیاید.

صاحب قلم است که درحفظ قرقگاه آن آزاداست حفظ حریم نماید یاپرده حرمتش رابابی شرمی بدرد .اوست که می تواند کام هاراتلخ نموده بازهر هلاهل همه رابه نابودی کشد.

باقلم است که می توان انسان هاراشهد شیرین نوشاند ؛ونی شکرازجام قلم پیش کش نمود.

باید ظرف بلورین( ن والقلم) رادردستان رسول الله(ص) دید.وجوهرش را ازدریای بی کران نهج علی(ع) گرفت؛ تا فرشته نوش پیشه جای نیش نگری دیوسیرتان  بگیرد.ورسم قلم نگاری قرآن ونهج البلاغه بیاموزد.

عزیزی بودوسفارشش. اینکه قلم نی شکری داشته باشید.

دقیق به یاددارم وقتی این جمله اداء می کرد،نگاهم فقط به اوبود.چشمان پرعتابش برق خاصی داشت . همان لحظه تنم لرزید.

عظمت این درخواست وتوصیه برمن سنگینی کرد.توجه به این رسالت بزرگ وانجام آن بدون عنایت الهی وتوسل به ائمه معصومین (ع) عملی نخواهد بود.

ساعت ،4 عصرازآخرین روزماه شوال است. امشب شب میلاد بانوی کرامت فاطمه معصومه (س) می باشد . خورشیدعزم رفتن داردوسفارش به زیارت .زیارت اوکه  دخترمعصوم است، خواهروهم عمه .تا عنایتی نمایدومرحمتی .

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 12:1 روز پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
| لینک ثابت

   ستیزبا طاقت کودکانه

 

هرگاه دانه های سفید برف به باریدن می گیرد،سردوخوشگواربرگونه های گرم می نشیند،به یاد برف های چندمتری وطن می افتم . خودرادرجائی می یابم که براثرشدت وسوزسرما ،دست ها وپاهایم کرخ کرده دیگرگونه هایم گرمایش راازدست داده .

دستمال سبزرنگ نرمی که مادربه سروصورتم پیچیده تا ازسرما درامان باشم ،باحرارت نفسم یخ زده پلک های چشمم مثل علف های اطراف دریا یخ گرفته ودانه دانه میل بزرگی دارد.

انگارلشکرسرماباطاقت کودکانه ام سرستیز داشت . می خواست تحملم رابرباید.اما من هم ،باغرورکودکانه ام راه می رفتم ؛قدم هایم رامحکم برروی برف ها می زدم تا،صدای شکستن استخوان هایش رابشنوم .

درراه برگشت ازمکتب دوباره موردهجوم ظالمانه سرماوبرف قرارمی گرفتم تاا ینکه به خانه می رسیدم .مادربی صبرانه منتظرم بود.من می نشستم تا کفش هایم رادرآورد.

مادرمراغرق درمهر مخصوصش می کردوماهرانه ،یخ های جورابم راکنارمی زدتا ازپایم درآورد.

همیشه درآن لحظه ها هراس داشتم وازگریه خودشرم می کردم .اما چاره ای نداشتم ،وقتی بی حسی ای که براثرسرما عارض می شدوباگرمای بخاری ازبین می رفت ،سوزش ناخن هایم آغاز می شد.

اشک های شورچشمانم نیزباعث می شدتا صورتم نیزبسوزد، تا یکی دوساعت سراغ مشق هایم نمی رفتم وفایده ای نداشت. زیرا انگشت هایم یاری نمی کردونمی توانستم قلم به دست بگیرم .

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 13:46 روز پنجشنبه یکم آذر 1386
| لینک ثابت