|
حس عجیبی داشتم .هرچه می خواستم به چیزی نیندیشم نمی شد.آهوی فکرم رمیده بود.
دیوانه واربه هرسوروی می آورد.بغض گلویم رامی فشرد.قلبم زخم عمیقی رااحساس می کرد.غصه تمام وجودم راآزارمی داد .
حلقه های اشک مانع ازدیدنم می شد.دلم کودک واربهانه گرفته بود.هرچه فکرکردم چه چیزی خوش حالش می سازد،فکرم به جائی نرسید.
آسمان دلم پرازغصه شده بود .درگوشه ای رفتم ونشستم .هیچ حرفی بااونزدم .سکوت برهردوی مان نگاه می کرد.آرام وغمگین چیزی خواست.
خواسته اش دوچیزبود .آب وگل . آب خنک وگل سرخ برایش آوردم . اما کاش قلم پایم می شکست ونمی آوردم .
نمی دانستم هدفش چیست ؟ همین که آب وگل رادیدچنان ناله زدوفریاد کشیدکه تمام بدنم به لرزه افتاد .
آب ازدستم ریخت .به یادحسین وعباس افتادم .قطره های بلورین اشک برصورتم نشست.
تنهالطفی که کرد،آرام ازخودعبوردداد .آهسته بررخ گل چکید.نگاهم ازپی اش به گل افتاد.
دلم گفت آرام برسینه بگذار.طپش قلبم دوچندان شدوبه یادزخم سینه ریحانه پیامبرافتادم .
می خواستم دل راآرام کنم که رنگ سرخ گل دیوانه ام کرد.
همان رنگی که بردیوارنشسته بودومحاسن مولارا درمحراب رنگین کرده بود.
وقتی به خودآمدم، دیدم این بار،دل تسلی ام می دهد.
|