تبليغاتX
وصال
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  تريبون آزاد

دوستان بزرگوار لطفا درمورد منتخب مناسب در رياست جمهوري افغانستان نظردهيد. دلايل و اهداف خود را بيان فرماييد تا آناني كه بي جهت و بي هدف راي مي دهندكمي آگاه شوند.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 23:13 روز دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  دردانه عبدالله

خورشید ازپس ابرهای ظلمت نمایان شد.زمین با قدوم دردانه عبدالله آسایش را به بغل گرفت و مهربانی را به آغوش کشید.مکه کسی را به تماشا نشست که متفاوت از دیگران بود.بجای خشونت و عصبیت، حرف از عطوفت و کرامت انسان می زد. افق تنگ وتاریک نگرش مرسوم آدمیان را شکافت و تابی نهایت گسترش بخشید.نگاهش از خاک تاافلاک را نوازش می داد و تصویری شفاف، دلنشین و متعالی از انسان و اندیشه هایش به نمایش گذاشت و فرمود آمدم تا مکارم اخلاق و محاسنش را به اتمام رسانم. 

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 21:24 روز جمعه بیست و سوم اسفند 1387
| لینک ثابت

  جنگ عطش

نمی دانم ز حسین گویم یا او که عشق حسین بود؛ زینب. خواستم از حسینی بنویسم که تمام عطش  ها را رهبر بود و در جنگ.کمی به کربلا و سرزمین نینوا درنگی باید کرد. چرا که ذهن ها و اندیشه ها ازآنجا رونق گرفته وچشمه های زلال بصیرت به جوشش می آیند. و اگر  اگر دقت نکنی کمی آن طرف تر قدم نهی نه تنها از زلال آب خبری نیست که گندابه ها را به خورد می دهند. اما درهر صورت همین که خود را درکربلا می یابی باید جنگ عطش را تماشا کنی و از آن فضای غبار آلود گوهر های ناب و براق خود را بچینی.

تعجب ندارد، آری آنجا نبرد خونین عطش بود. دوصف نابرابر درمقابل هم قرار گرفته که هرکدام می خواهد عطش نهایی را به نمایش گذارد. عطش خوبی ها و فضیلت و عطش زشتی ها و رذیلت.

عجیب اینجاست که نماد عطش خوبی ها و انسانیت، خون است و نماد عطش زشتی ها و پلیدی شمشیر! واین خون روان است که باید در مصاف شمشیرهای سخت وبران استقامت نموده و نقاب  فریبنده را بشناساند و آنانی را که درپشت آن نقاب هاپنها ن شده اند را رسوا نماید. و این حسین و دلداده ی حسین و اعوان وانصار و اهل بیت اوست که شمشیر های ویران گر حیات انسانی را برای همیشه ازکار انداخته و بی اثر می سازد.

خون حسین رسا ترین و زیباترین تفسیر حیات و تحرک تکامل آفرین برای انسان ها بود از آیه آیه ی کتاب زندگی،قرآن. تاحتی که ازبالای نی نیز این رسالت عظیم را انجام داد و زینبش آن پیام عظما را به ثمر نشاند.

خون او تفسیر این اسرار کرد     ملت خوابیده را بیـــدار کرد

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 14:20 روز جمعه دوم اسفند 1387
| لینک ثابت

  عطر واژه ها

واژه ها رو گردان به نظر می رسید،احساس کردم دل خورشده و نمی خواهند بامن ارتباط داشته باشند.آخر حق داشتند با من هرطوردلشان بخواهد رفتار کنند.چون با آنها مدتی ارتباط دوستی داشتم و به من خیلی کمک می کردند. ازآشنائی با واژه ها خوش حال بودم و لذت می بردم. اما دراین مدت آن قدر گرفتاری داشتم که کاملا آنان را فراموش کرده بودم و رسم دوستی را ازیاد برده بودم. ابتدا که می خواستم سراغ واژه ها بروم ترس داشتم و دلهره تمام وجودم را گرفته بود. انگشتانم حالت عجیبی داشت و طپش قلبم مثل همیشه نبود. تا اینکه دستانم را جلو بردم و بسوی شان درازکردم. به ناگاه دیدم که بادنیائی ازمهربانی و عطوفت دستم را فشرد ولبخند مستانه ای زد، آرامش خاصی یافتم. تمام ترس و دلهره و اضطرابم تبدیل به راحتی وصف ناپذیری شده بود. انگشتانم حرکت موزونش را بدست آورد و عطر واژه ها در اتاقک های نا مرتب و به هم ریخته ی جملاتم پخش گردید.خود را در بین دنیائی از احساس ناب آرامش دیدم و شرم بی وفائی خود را فراموش کرده بودم. فهمیدم که آنها مثل ما آدمیان بی احساس و زود رنج نیستند و در ارتباط و آداب دوستی صادق و بی ریا هستند.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 21:10 روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
| لینک ثابت

  عذر تقصیر جهت تاخیر

درود بی پایان خدمت تمامی دوستانی که باحضور شان موجب تشویق ودلگرمی حقیر بودند و خواهند بود. ازاینکه دراین مدت نتوانستم بادوستان ارتباط داشته باشم پوزش می خواهم. بازهم ممکن است مدتی دراین پنجره دیده نشوم که  عفو می طلبم.پایدار و مانا باشید.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 22:45 روز چهارشنبه دوم بهمن 1387
| لینک ثابت

  بازی دولت ونیروهای خارجی با مردم افغانستان

 

وضعیت امنیت خیلی معلوم نبود هرکه درمورد وضع راه تا کابل حرف وحدیث و،تحلیل و تفسیری داشت. راه زمینی را مناسب نمی دیدند ومی گفتند که باید هوائی رفت.

به هرصورت درتاریخ 8/5/1387 به قصد کابل از موتر خانه (ترمینال ) شهر باستانی هرات تکیت (بلیط) گرفتیم. قبل از اذان صبح، موتر به سمت قندهار....کابل حرکت کرد.

 ازقندهار هم گذشتیم رسیدیم به منطقه ای که بین شاه جوی و جنده،نرسیده به غزنی واقع بود. موترها متوقف شدند. هوا داخل موتر خیلی گرم بود و مسافرین یکی یکی ازداخل موتربا ترس پایین می شدند. چون نیروهای آمریکائی ازمسیر رد می شدند ودرضمن امنیت را بعهده داشتند! حدود دوساعت معطل شدیم.

جالب توجه اینکه وقتی ما دراین منطقه رسیده بودیم درست هم زمان با برگشت کوچی ها از مناطق بهسود بود که کرزی دستور بازگشت آنها را داده بود و به نیروهای امنیتی گفته بود که امنیت شان را بگیرند.

می دیدیم که یک دفعه وضع حساس می شد و از زمین وهوا برسر این منطقه به اصطلاح نیروهای امنیتی می ریخت عجیب گرد و خاکی اززمین برمی خواست هیچ چیز وهیچ کس دیده نمی شد. بعد از نشستن خاک ها می دیدیم که رمه های گوسفندان کوچی ها از آن صحرا می گذرند و ازپی چندین رمه یکی دونفر چوپان روان است. کسی جرأت نداشت که به آنها نزدیک شود.

تقریبا دوساعت تمام مسافرینی که کابل می رفتند متحیرانه درکنار موتر ها و اطراف سرک نشسته بودند و این بازی دولت و نیروهای خارجی را تماشا می کردند.

هیچ یک از موترها حق حرکت نداشت وگرنه با تیرباران مواجه می شدند. بالاخره موترهای نیروهای آمریکائی از سمت مقابل آمدند و ازکنار موترها رد شدند. بازتا پس از پنج دقیقه ای کسی حق عبور نداشت.

همه با یک وضعیت نا معلوم تعداد زیادی از موترهای راه دار آمریکائی ها را نظاره گربودند که با فاصله های زیادی حلقه وار اطراف پلی که جلو تر از ما بود موضع گرفته بودند.

ما داخل موتر بودیم که یک دفعه صدای  انفجارمهیبی بلند شد و موترما لرزید. همه بعد از لحظاتی پیاده شدیم و به سمت پل حرکت کردیم.

دیدیم که پل منفجر شده و به مسافرین گفته بودند که نیروهای طالبان پل را منفجر کرده.

البته برای همه مسافرین قابل باورنبود که انفجار کار نیروهای طالبان باشد. چون با آن طرح امنیتی شدید آن هم درآن دشت بی مانع قابل باور نبود که انفجار کار طالبان باشد.

این حالت که وقتی تمامی نیروهای آمریکائی از پل گذشتند بعد ازدقایقی انفجار رخ داد. انفجار معلوم بود ازطریق کنترل ازراه دور صورت گرفت اگر کار طالبان می بود چرا همان لحظه ای که موترهای آنها روی پل و اطراف پل قرار داشت پل را منفجر نکردند؟ که درست بعد از عبور همه آنها پل منفجر شد. معلوم بود که کار خود آمریکائی ها بود نه طالبان.

بعد از تقریبا نیم ساعت تا قسمت منفجر شده پل آماده عبور موتر ها شد ازآن منطقه گذشتیم تا اینکه به شهر غزنی رسیدیم وبعد به کابل. وقتی به کوته سنگی کابل رسیدیم ساعت حدود پنج ونیم عصرهمان روز شده بود.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 19:59 روز دوشنبه یازدهم آذر 1387
| لینک ثابت

  چون برگ پائیزی

من زرد و بی رنگم

در زیر پای تو

بی مدعا هستم

درزیر پای تو

من با تو در جنگم

از زیر پای تو

تیرم بسویت آید

دائم تو را جوید

تا که تو هم افتی

مانند من در خاک

چون برگ پاییزی

زیبا و افتاده

پس کبر و خود خواهی

از خود برون افکن

تا تو شوی زیبا

چون برگ پائیزی

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 18:31 روز چهارشنبه ششم آذر 1387
| لینک ثابت

  درد دل یک دوست

عصر يك جمعه دلگير، دلم گفت: بگويم، بنويسم كه چرا عشق به انسان نرسيدست، چرا آب به انسان نرسيدست، و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد، بنويسد كه هنوزم كه هنوز است، چرا يوسف گم‌گشته به كنعان نرسيدست و چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست عصر اين جمعه دلگير، وجود تو كنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس كجايي گل نرگس؟

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 10:33 روز یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
| لینک ثابت

   بانوی آفتاب

مبارک!مبارک میلاد با برکت آن بانوئی که دلش برای رضای خدا می طپید.قدم هایش در

راستای وصل شدن به منبع نور برداشته می شد. نگاهش مسیری را می نگریست که

انتهایش رسیدن به رضایش را نوید می داد. همتش در راهی جهت گرفته بود که تکامل آفرین

بود و عزت همیشگی را پیش کش می نمود.

میلاد بانوی آفتاب است و اسوه کرامت. امشب آسمان با ستاره های زیبایش آزین بسته اند و

ماه می درخشد تا خبر از آمدن کسی دهد که چون او از خورشیدش رضا کسب نور می کند. 

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 17:8 روز پنجشنبه نهم آبان 1387
| لینک ثابت

  شب تنها هوادارمنارهای جام

هرات بود شهر علمي و ادب پرور، زادگاه خوجه عبدالله انصاری عارف نامور وطن وشخصیت بی بدیل وپر آوازه صاحب کفایه آخوند هروی و... ،شهر باستاني، زيبا و دلنشين افغانستان. تنها چيزي که بر ديگر صداها غلبه داشت فرياد هاي پياپي منارهاي جام بود. بجاي اينکه به زمين و اطراف باشد و آرايش سرو صورت شهر جذبم کند، چشمان خاک آلود منار ها سرم را بسوي خود بالا گرفته بود.از هر سمتش که گذشتم  تنها او را نگريستم.پهلو هاي داغ دار و پاهاي زخمينش هر بيننده را مي آزرد.هرچه به اوخيره مي شدم بيشتر دلم مي خواست تماشايش کنم.خسته بودم کنار پنجره مسافر خانه اي نشسته بودم تا رفع خستگي نمايم.ازبالا رفت و آمد ها و عبور رهگذرران را مي ديدم.کمي گرمم شده بود،باد خنکي مي وزيد.انگار پيام ازجانب جام ها داشت.باز به سمت او خيره شدم.همه شکوهش را به رخ مي کشيد و تمام شکوه اش را.شکوهي که هر بيننده را به تحسين وا مي داشت و شکوه از ناروائي ها و بي مهري ها. بي  توجهي حاکمان و مسئوليني که بي انصافانه اورا تنها گذاشته بودند.
مناره هاي زيباي جام چشمانش همه را مي ديد و چهره هاي شان را درقابهاي دلنشين فيروزه اي خود جاي مي داد،اما يکي هم او را نمي ديد تا به او بنگرد.کم کم خورشيد غروب کرد.بستر تاريکي پهن شد.تنها شب بود که به آنها توجه مي کرد و با لباس سياه تن شان را مي پوشاند تا زخم هاي شان پيدا نباشد. 

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 2:38 روز چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
| لینک ثابت