تبليغاتX
وصال
صفحه نخست | آرشیو وبلاگ | rss

  

اربعین حسینی یادآور ارزشهائی است که حسین فاطمه و زینب علی باشهادت و اسارت انسان را به آنها دعوت کرد و نقاب ازچهره ددمنشان تاریخ کشید و نقشه های شوم شان را خنثی نمود.

اربعین شهادت پیشوای آزاداگی را تسلیت می گویم.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 14:53 روز جمعه شانزدهم بهمن 1388
| لینک ثابت

  جایگاه پیام درتبلیغ

 

مقدمه:

چارلز:

 ارتباط، مکانیسمی است که روابط انسانی براساس و به وسیله آن به وجود می آید و تمام مظاهر فکری و وسائل انتقال و حفظ آن ها در مکان و زمان،برپایه آن توسعه پیدا می کند. ارتباط،حالات چهره،رفتار،حرکات،طنین صدا،کلمات،نوشته ها،چاپ،و...و تمام وسائلی که اخیرا در راه غلبه برمکان و زمان ساخته شده اند،را در برمی گیرد.[1]


 

 

عناصــــــر ارتباط:

دراین تعریف چارلز از ارتباط، با چهار عنصر روبرو هستیم:

 1. اندیشه

 2. پیوستگی جریان

 3. علائم

 4. وسیله انتقال.

اندیشه و احساس بشری نخستین سرچشمه ارتباط است،که تجسم پیدایش ارتباط بدون آن غیر ممکن است.

دومین عنصر،پیوستگی فرایند و جریان ارتباطی است که به محض قطع این جریان در حقیقت ارتباط پایان می یابد.

عنصر سوم،علائم و نشانه هاست. زبان،حالات چهره و...

چهارمین عنصر،وسیله انتقال و ارتباط است. زبانی که در کام ماقرار دارد.

 

انواع وســــائل ارتباطی:

 

وسائل ارتباطی خود بر دو قسم است : اولی و ثانوی.

وسائل اولی ارتباط همان است که آفریدگار به ما عطا نموده است،نظیر قوای گویائی و بینائی. ولی وسائل ارتباطی ثانوی وسائلی هستند که حواس ما را توسعه می بخشند و عموما به وسیله بشر اختراع و ابداع گردیده اند.

با توجه بر اینکه ارتباطات اجتماعی،شامل همه فرایندهایی است که در آنها چهار عنصر پیام دهنده،پیام گیرنده،پیام و وسیله انتقال پیام دخالت دارند؛ازاین زاویه اگر نگاه بیاندازیم، ارتباطات اجتماعی هردو عرصه" تعلیمات" و"تبلیغات" را در بر می گیرد.در حالیکه این دو باهم تفاوت های آشکاری دارند.

 

تفاوت تعلــیم وتبلـیغ:

در تبلیغ، پیام دهنده بسوی پیام گیرنده می رود و پیام خود را به او می رساند.در حالیکه در تعلیم معمولا قضیه به صورت معکوس رخ می دهد.

مبلّغ برای رساندن پیام خود به جامعه پیام گیرندگان انگیزه شخصی یا گروهی یا سازمانی و یا ملی دارد که در این انگیزه ها یک نفع آنی یا آتی لحاظ شده است.

نفعی که مبلّغ را در کار تبلیغی به تکاپو می کشد یا متعلق به خود اوست یابه پیام گیرانش یا به هردو.

تبلیغات و تعلیمات از نظر ساختار ارتباطی،مشابه یکدیگرند ملی درعین حال متفاوت ازهم هستند.

صرف نظر از چهار عنصر پیام،پیام دهنده، پیام گیرنده و وسیله انتقال پیام، دقائق و ظرائفی در کار این دو وجود دارد که آنها را ازهم جدا می کند.

 

روش ارجاع:

اولین تفاوت همانطوری که اشاره شد در روش ارجاع است.در تعلیمات،پیام دهنده بسوی پیام دهنده می رود در حالیکه در تبلیغات،پیام دهنده بسوی پیام گیرنده می شتابد و تلاش می کند تا هرچه بیشتر حوزه انتشار پیام و میزان نفوذ و تأثیر آن را گسترش بخشد.

 

همگونی و نا همگونی پیام:

در برنامه های تعلیمی جامعه پیام گیران،از نظرسن،قدرت اندیشه،معلومات و حتی جنس،جامعه همگون و متجانسی است.

اما در تبلیغات با این درجه از تجانس و همگونی در جامعه پیام گیران روبرو نیستیم و به همین دلیل برنامه های تبلیغی از حساسیت بیشتری برخورداراست که درصورت عدم توجه به این حساسیت ها آثار نامطلوبی را در روند کار تبلیغی و اهداف آن ایجاد خواهد کرد.

 

حق انتخاب پیـام:

درآموزش،معمولاً پیام گیرنده یک دوره و مجموعه ی آموزشی را برمی گزیند و نسبت به آن خود را متعهد و مسئول می داند. درحالیکه درتبلیغات، هیچ تعهدی را برنمی تابد. پیام گیرنده به آسانی می تواند از هر برنامه ی تبلیغی صرف نظر کند و...

بنا بر این اگر در تعلیمات حق انتخاب پیام عملاً با پیام دهنده است در تبلیغات حق انتخاب پیام تا حدود قابل توجهی با پیام گیرنده است.

 

 


 ادامه مطلب
نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 15:18 روز یکشنبه یازدهم بهمن 1388
| لینک ثابت

  تريبون آزاد

دوستان بزرگوار لطفا درمورد منتخب مناسب در رياست جمهوري افغانستان نظردهيد. دلايل و اهداف خود را بيان فرماييد تا آناني كه بي جهت و بي هدف راي مي دهندكمي آگاه شوند.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 23:13 روز دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
| لینک ثابت

  دردانه عبدالله

خورشید ازپس ابرهای ظلمت نمایان شد.زمین با قدوم دردانه عبدالله آسایش را به بغل گرفت و مهربانی را به آغوش کشید.مکه کسی را به تماشا نشست که متفاوت از دیگران بود.بجای خشونت و عصبیت، حرف از عطوفت و کرامت انسان می زد. افق تنگ وتاریک نگرش مرسوم آدمیان را شکافت و تابی نهایت گسترش بخشید.نگاهش از خاک تاافلاک را نوازش می داد و تصویری شفاف، دلنشین و متعالی از انسان و اندیشه هایش به نمایش گذاشت و فرمود آمدم تا مکارم اخلاق و محاسنش را به اتمام رسانم. 

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 21:24 روز جمعه بیست و سوم اسفند 1387
| لینک ثابت

  جنگ عطش

نمی دانم ز حسین گویم یا او که عشق حسین بود؛ زینب. خواستم از حسینی بنویسم که تمام عطش  ها را رهبر بود و در جنگ.کمی به کربلا و سرزمین نینوا درنگی باید کرد. چرا که ذهن ها و اندیشه ها ازآنجا رونق گرفته وچشمه های زلال بصیرت به جوشش می آیند. و اگر  اگر دقت نکنی کمی آن طرف تر قدم نهی نه تنها از زلال آب خبری نیست که گندابه ها را به خورد می دهند. اما درهر صورت همین که خود را درکربلا می یابی باید جنگ عطش را تماشا کنی و از آن فضای غبار آلود گوهر های ناب و براق خود را بچینی.

تعجب ندارد، آری آنجا نبرد خونین عطش بود. دوصف نابرابر درمقابل هم قرار گرفته که هرکدام می خواهد عطش نهایی را به نمایش گذارد. عطش خوبی ها و فضیلت و عطش زشتی ها و رذیلت.

عجیب اینجاست که نماد عطش خوبی ها و انسانیت، خون است و نماد عطش زشتی ها و پلیدی شمشیر! واین خون روان است که باید در مصاف شمشیرهای سخت وبران استقامت نموده و نقاب  فریبنده را بشناساند و آنانی را که درپشت آن نقاب هاپنها ن شده اند را رسوا نماید. و این حسین و دلداده ی حسین و اعوان وانصار و اهل بیت اوست که شمشیر های ویران گر حیات انسانی را برای همیشه ازکار انداخته و بی اثر می سازد.

خون حسین رسا ترین و زیباترین تفسیر حیات و تحرک تکامل آفرین برای انسان ها بود از آیه آیه ی کتاب زندگی،قرآن. تاحتی که ازبالای نی نیز این رسالت عظیم را انجام داد و زینبش آن پیام عظما را به ثمر نشاند.

خون او تفسیر این اسرار کرد     ملت خوابیده را بیـــدار کرد

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 14:20 روز جمعه دوم اسفند 1387
| لینک ثابت

  عطر واژه ها

واژه ها رو گردان به نظر می رسید،احساس کردم دل خورشده و نمی خواهند بامن ارتباط داشته باشند.آخر حق داشتند با من هرطوردلشان بخواهد رفتار کنند.چون با آنها مدتی ارتباط دوستی داشتم و به من خیلی کمک می کردند. ازآشنائی با واژه ها خوش حال بودم و لذت می بردم. اما دراین مدت آن قدر گرفتاری داشتم که کاملا آنان را فراموش کرده بودم و رسم دوستی را ازیاد برده بودم. ابتدا که می خواستم سراغ واژه ها بروم ترس داشتم و دلهره تمام وجودم را گرفته بود. انگشتانم حالت عجیبی داشت و طپش قلبم مثل همیشه نبود. تا اینکه دستانم را جلو بردم و بسوی شان درازکردم. به ناگاه دیدم که بادنیائی ازمهربانی و عطوفت دستم را فشرد ولبخند مستانه ای زد، آرامش خاصی یافتم. تمام ترس و دلهره و اضطرابم تبدیل به راحتی وصف ناپذیری شده بود. انگشتانم حرکت موزونش را بدست آورد و عطر واژه ها در اتاقک های نا مرتب و به هم ریخته ی جملاتم پخش گردید.خود را در بین دنیائی از احساس ناب آرامش دیدم و شرم بی وفائی خود را فراموش کرده بودم. فهمیدم که آنها مثل ما آدمیان بی احساس و زود رنج نیستند و در ارتباط و آداب دوستی صادق و بی ریا هستند.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 21:10 روز چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387
| لینک ثابت

  عذر تقصیر جهت تاخیر

درود بی پایان خدمت تمامی دوستانی که باحضور شان موجب تشویق ودلگرمی حقیر بودند و خواهند بود. ازاینکه دراین مدت نتوانستم بادوستان ارتباط داشته باشم پوزش می خواهم. بازهم ممکن است مدتی دراین پنجره دیده نشوم که  عفو می طلبم.پایدار و مانا باشید.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 22:45 روز چهارشنبه دوم بهمن 1387
| لینک ثابت

  بازی دولت ونیروهای خارجی با مردم افغانستان

 

وضعیت امنیت خیلی معلوم نبود هرکه درمورد وضع راه تا کابل حرف وحدیث و،تحلیل و تفسیری داشت. راه زمینی را مناسب نمی دیدند ومی گفتند که باید هوائی رفت.

به هرصورت درتاریخ 8/5/1387 به قصد کابل از موتر خانه (ترمینال ) شهر باستانی هرات تکیت (بلیط) گرفتیم. قبل از اذان صبح، موتر به سمت قندهار....کابل حرکت کرد.

 ازقندهار هم گذشتیم رسیدیم به منطقه ای که بین شاه جوی و جنده،نرسیده به غزنی واقع بود. موترها متوقف شدند. هوا داخل موتر خیلی گرم بود و مسافرین یکی یکی ازداخل موتربا ترس پایین می شدند. چون نیروهای آمریکائی ازمسیر رد می شدند ودرضمن امنیت را بعهده داشتند! حدود دوساعت معطل شدیم.

جالب توجه اینکه وقتی ما دراین منطقه رسیده بودیم درست هم زمان با برگشت کوچی ها از مناطق بهسود بود که کرزی دستور بازگشت آنها را داده بود و به نیروهای امنیتی گفته بود که امنیت شان را بگیرند.

می دیدیم که یک دفعه وضع حساس می شد و از زمین وهوا برسر این منطقه به اصطلاح نیروهای امنیتی می ریخت عجیب گرد و خاکی اززمین برمی خواست هیچ چیز وهیچ کس دیده نمی شد. بعد از نشستن خاک ها می دیدیم که رمه های گوسفندان کوچی ها از آن صحرا می گذرند و ازپی چندین رمه یکی دونفر چوپان روان است. کسی جرأت نداشت که به آنها نزدیک شود.

تقریبا دوساعت تمام مسافرینی که کابل می رفتند متحیرانه درکنار موتر ها و اطراف سرک نشسته بودند و این بازی دولت و نیروهای خارجی را تماشا می کردند.

هیچ یک از موترها حق حرکت نداشت وگرنه با تیرباران مواجه می شدند. بالاخره موترهای نیروهای آمریکائی از سمت مقابل آمدند و ازکنار موترها رد شدند. بازتا پس از پنج دقیقه ای کسی حق عبور نداشت.

همه با یک وضعیت نا معلوم تعداد زیادی از موترهای راه دار آمریکائی ها را نظاره گربودند که با فاصله های زیادی حلقه وار اطراف پلی که جلو تر از ما بود موضع گرفته بودند.

ما داخل موتر بودیم که یک دفعه صدای  انفجارمهیبی بلند شد و موترما لرزید. همه بعد از لحظاتی پیاده شدیم و به سمت پل حرکت کردیم.

دیدیم که پل منفجر شده و به مسافرین گفته بودند که نیروهای طالبان پل را منفجر کرده.

البته برای همه مسافرین قابل باورنبود که انفجار کار نیروهای طالبان باشد. چون با آن طرح امنیتی شدید آن هم درآن دشت بی مانع قابل باور نبود که انفجار کار طالبان باشد.

این حالت که وقتی تمامی نیروهای آمریکائی از پل گذشتند بعد ازدقایقی انفجار رخ داد. انفجار معلوم بود ازطریق کنترل ازراه دور صورت گرفت اگر کار طالبان می بود چرا همان لحظه ای که موترهای آنها روی پل و اطراف پل قرار داشت پل را منفجر نکردند؟ که درست بعد از عبور همه آنها پل منفجر شد. معلوم بود که کار خود آمریکائی ها بود نه طالبان.

بعد از تقریبا نیم ساعت تا قسمت منفجر شده پل آماده عبور موتر ها شد ازآن منطقه گذشتیم تا اینکه به شهر غزنی رسیدیم وبعد به کابل. وقتی به کوته سنگی کابل رسیدیم ساعت حدود پنج ونیم عصرهمان روز شده بود.

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 19:59 روز دوشنبه یازدهم آذر 1387
| لینک ثابت

  چون برگ پائیزی

من زرد و بی رنگم

در زیر پای تو

بی مدعا هستم

درزیر پای تو

من با تو در جنگم

از زیر پای تو

تیرم بسویت آید

دائم تو را جوید

تا که تو هم افتی

مانند من در خاک

چون برگ پاییزی

زیبا و افتاده

پس کبر و خود خواهی

از خود برون افکن

تا تو شوی زیبا

چون برگ پائیزی

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 18:31 روز چهارشنبه ششم آذر 1387
| لینک ثابت

  درد دل یک دوست

عصر يك جمعه دلگير، دلم گفت: بگويم، بنويسم كه چرا عشق به انسان نرسيدست، چرا آب به انسان نرسيدست، و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيدست بگو حافظ دل‌خسته ز شيراز بيايد، بنويسد كه هنوزم كه هنوز است، چرا يوسف گم‌گشته به كنعان نرسيدست و چرا كلبه احزان به گلستان نرسيدست عصر اين جمعه دلگير، وجود تو كنار دل هر بي‌دل آشفته شود حس كجايي گل نرگس؟

نویسنده : حیدری (احمد کاشفی ) | ساعت 10:33 روز یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
| لینک ثابت