تبليغاتX
وصـــــال

وصـــــال
وصال پنجره ای به سوی وصل شدن

تذکر:

برنامه ای نداشتم یادم از دوست عزیز و ارجمندم آقای رضائی افتاد. بلافاصله رفتم سراغ وبلاک ایشان(چشمه سارانhttp://chashmehsaran.blogfa.com)جوششی و نبوعی دیدم مطلب بسیار لطیف و آموزنده درج شده است.

خواندم ومطالعه کردم. احساس دیگری دست داد و کمی ..... لازم دیدم که وصال هم باید برای وصل از این دریچه و راه به اقیانوس استفاده کند.

علامه جعفری و زیباترین دختر دنیا!

از علامه جعفری می پرسند چی شد كه به این كمالات رسیدی ؟!

ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میكنن و اظهار میكنند كه هر چه دارند از كراماتی ست كه بدنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :

«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم . یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود ، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .

آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد . آنسال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که ، عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آنسال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !

با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف ، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد . عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید . سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی .

گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟

معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )

نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».

منبع: سایت علمی دانشجویان ایران

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 13:10 ] [ احمد کاشفی ] [ ]
گاهی دلم می گیرد ومی خواهم کسی مرا نبیند وبروم جایی که فقط خودم باشم وطبیعت.طبیعتی که بانگاهش غم را به تحلیل نشسته وتورابه قضاوت می نشاند میان دره هایی که هرچه باصدای بلندخودت راخالی کنی این راز راپیش خود نگهداشته نمی گذارد کسی ازآن باخبرشود. زندگی امروزی وگرفتاری های روزمره آن که نوعا ریشه درتلقین و رفاه زدگی دارد عرصه را خدشه دارنموده است. قوی ترین و باحوصله ترین مرد را آزرده خاطر ساخته ریشته افکارش را به چندین مورد مشغول می سازد. امروزمقاله ای را تورق می کردم که درآن از همدردی و درک وصبوری ومدیریت حضرت امام علی (ع)و حضرت فاطمه زهرا(س) نوشته بود. با آن همه مصیبت و گرفتاری بازم معیار زندگی و انسانیت بیش از گذشته در کانون خانواده شان دیده می شد.خوب این یکی از بهترین درسهای خانوادگی آن بزرگواران است که می توان گرفت. اما کمی دقت و تأمل می خواهد که ما خودمان را از آن محروم کردیم یامحروم شدیم. آری محروم شدیم اگه باظرافت و نگاه عمیق به پدیده ها بنگریم درسطح کلان عوامل زیادی را می توان پیداکرد که این احتمال را تأیید  می کند. کسانی که رحمی ندارند و همواره درفکرتأمین منافع خود هستند همان هایی هستند که مانع رشد و آسایش فکری درزندگی دیگران محسوب می شوند. البته از بی حوصله گی تلقینی هم نباید غفلت کرد که آسیب آورند. بی حوصله گی تلقینی  عبارت از حالتی است که از بی توجهی عادت خودکردیم  باعبارت حوصله ندارم باورمان شده به خرواها خا ک روی اندیشه و فکر خود انداختیم. حوصله ندارم،حوصله ام سررفت،حوصله داری!،و... کلمات به ظاهر ساده پیامد های ناگواری برای مان به بار می آورد. خوب باز لازم است که  کمی بیشتر و درسطح کلان نظر داشته باشیم که راستی علت دیگری هم هست که دخیل باشد و درگرفتاریهای ما نقش داشته باشد؟ آری می توان از یک عامل دیگر هم نام برد ویاد کردکه دخالت دارد. وآن عبارت از دوری وغفلت و فاصله داشتن با خداوند متعال است. بله خدا. خدایی که همه زندگی خود را ازاو داریم فراموش می کنیم. دوری ازخدا زندگی را درکام ما تلخ می سازد و مثل قفسی میشود که آرزوی مرگ می کنیم. "ومن اعرض عن ذکری فأن له معیشتا ضنکا"  
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 22:45 ] [ احمد کاشفی ] [ ]

امید که شکوفه های شادی تو درخت وجودتان جشن  خوشی برپاکنند
 وشمارا به تماشای رنگین کمان رؤیای آسمانی ببرند

تاباعبورازخط رنکین کمان تمام وجودوزندگی شما نورانی شده ستاره نگاهتان مانند ماه درآسمان سیمای تان همه را خیره نماید.

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 11:23 ] [ احمد کاشفی ] [ ]

در میان گونه گونه مرگ ها

تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها

زان که در هنگامه ی اوج و هبوط

تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬

-زانچه بینی٬ آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها رها

خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...

شعر از شفیعی کدکنی






[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 0:22 ] [ احمد کاشفی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به نام خداوندلیل ونهار
که ازقدرتش آفریده بهار

باز هم به من ببخـــــــش
احساس دوست داشتن
جاودانه را
لینک دوستان
امکانات وب
خطاطي نستعليق آنلاين